۱۸/۳/۱۴۰۱|سوپرایزگوه

۱۸/۳/۱۴۰۱
دخترم نمیخواد بری؟
چرا نباید برم؟
نباید بری دیگه؟نمیخواد بری؟
بابا یه دلیل بگید که چرا نباید برم؟
نمیخاد بری؟لازم نیست بری؟
برو ببابا یعنی چی نمیخواد بری؟اصلا چرا نباید برم؟
نمیخواد اصلا لازم نکرده کار کنی؟

مکالمه بالا درست ساعت ۶ صبح با صدای جیغ وداد انجام شد. در حالی که بهشون التماس میکردم که فقط بهم بگین چرا نرم؟؟؟و هیچ جوابی نداشتند جز یک اراده راسخ که اصلا نباید برم.
بهشون میگم که همین شما نبودید که بهم میگفتید باید بری سرکار. حالا هم کار پیدا کردم میگید نرو؟؟ قراره به هر سازی که میزنید برقصم تا چند رزو دوباره ازم خسته میشید و میگید برو سرکار؟‌ مگه من بازیچتونم؟
دعوا همین طور ادامه پیدا کرد و من در اخر مجبور شدم که به اون بنده خدا پیام بدم که به خاطر اینکه مامان بابام راضی نیستند دیگه نیام.
ولی تصورشو بکنید شب قبلش با امید و ارزو خوابیده بودم و صبح زود درحالی که داشتم صبحونه میخوردم. یکهو اومدند و به کل وجودم توهین کردند که تو قدرت تصمیم گیری نداری. کاری که به صد زور و زحمت پیدا کرده بودم رو اینطوری باید به امون خدا ول میدادم. درسته خودم سرش دو دل بودم. حتی یک بار صاحب کارشو رد کرده بودم. اما اینکه بدون هیچ دلیل منطقی فقط سرم داد میزدن که باید کاری که میگند رو انجام بدم اعصابم رو خورد میکرد.
دعوا همین طور ادامه پیدا میکرد و حرف هایی که نباید گفته میشد. سرم رو زیر پتو بردم و خوابیدم .  بعد از بلند شدن از خواب دوباره بلا تکلیفی اومد سراغم. نمیدونستم خب حالا باید چیکار کنم؟ باید برای چی تلاش کنم؟ برای پیدا کردن کار؟؟؟
برای سایتم؟ برای نوشتنم؟ برای هنرم؟ قرارا نبود اینطوری بشه. اون کار تموم ایده ال هارو داشت .خشم اروم اروم اوج میگرفت و توی وجودم خودشو نشون میداد.
یعنی چی؟ حاالا همچین کاری رو از کجا پیدا کنم؟ دیگه هیچ چی به پای این کار نمیرسه. الان خیلی خوشحالند که دخترشون تحت سلطه خودشون در اومد؟ چنین شرایط کاری‌رو از کجا گیر بیارم؟ اصلا قراره کل اون تابستون کوفتی رو چه گوهی بخورم؟‌ قراره بیکار بشینم؟
هر چیزی که با دست های خودم سخته بودم دوباره خراب شد این بار خیلی بدتر از قبل. حالا میدونم که همچین کاری رو گیراوردم و از دستش دادم. حالا میدونم بقیه کاراموزی ها مسخره بازیه. حالا میدونم تولید محتوا در ورژن پیشرفته تر یعنی دیجیتال مارکتینگ و من یه لحظه دیدمش و تشنه برگشتم. از این بدتر هم میشد؟ صدها قدم به عقب برگشتم.تموم زحمت هایی که کشیده بودم. حرص هایی که خوره بودم زمانی که گذاشته بودم اینطوری خراب شد؟
زمین خوردم و دیگه دلیلی برای بلند شدن ندارم. انگار باختم. شاید اگه خودم این کار رو رد میکردم اینطور احساس بازندگی نداشتم. اما حالا چیکار کنم؟ من با خودم عهد کرده بودم که تا اخر همین کاه کار پیدا کنم. نصف ماه گذشته و من هنوز توی همون بلا تکلیفی اول ماهم ولی با فرق اینکیه معیار هامم بالا رفته.
از درموندگی زیاد واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. یک انسان توی این مواقع چیکار میکنه! خب معلومه چنگ میزنه به دامن خدا. اما من چنگامو زدم. تموم خواستم از خدا یک کار خوب بود. روز به روز سوپرایز های عجیب‌تر در مورد کاربهم میشه که وجودشو بهم خبر میده ولی کمکی بهم نمیکنه.
خدایا من باید چیکار کنم؟ من باید چیکار کنمممم؟؟؟؟؟؟
حالا تنها کار هایی که برام مونده فقط گریه است. مامان و بابا کلا با کار اموزی که پولی توش نباشه مشکل دارند.
توی این روز با تنها کسی که از همه چی خبر داشت صحبت کردم . نوشتن میتونست خوب باشه ولی یکی رو میخواستم تا جوابمو در ازای سکوت بده و بگه خیلی اوضاع بدیه. منم نمیدونم باید توی موقعیت تو چیکار کنم.
لعنت مهلا تو میتونستی جلوی روشون وایستی. ولی نا ایستادی.
چرا جلوی روشون نایستادی لباساتو نپوشیدی و از خونه نزدی بیرون؟
بقیه روز به این فکر کردم. این اعصاب خوردی تا کجا میخواست پیش بره؟این مامان بابای عصبانی که فقط یک جرقه تا انفجارفاصله داشتند تا کی قرار بود اعصابمو به هم بریزند. من حتی اونقدر مصمم نشده بودم. دو دل بودم. و میخواستم که همه چیز تموم شه. مامان داشت هم به من و هم به بابا فشار میاورد. ادم های دیگه ای توی اون خونه خواب بودند که همه داشتند اذیت میشدند.
دلیل منطقی در کار نبود. فقط انگار مامان احساس کرده بود این کار اصلا خوب نیست و چه به فحش و چه با توهین به کل شخصیتم و چه با لج بازی فقط میخواست نرم.
چرا میخواست نرم؟ چرا باید اینطوری میکرد؟ بخشیش به خاطرخودم بود . اطلاعات کافی در مورد کار بهشون نداده بدم. چون واکنششو میدونستم .اون روز فقط یک اطلاع کوچیک از دهنم اومد بیرون و سریع گر گرفت و شروع به داد بیداد کرد. باید دروغ بهش بگم. ولی نمیتونم دروغ بگم. حاظرم هیچی نگم ولی قید دروغ رو بزنم.
اما اخه علتش هم به خودش مربوطه . نمیونه درک کنه. نمیتونه جوری باشه که چیزهای تازه رو سریع قبول کنه. دروهله‌ی اولی که با هر چیزی رو به رو میشه فقط مخالفت میکنه. انگار سیستم دفاعیشه. که هر چیزی که خطرناک به نظر میرسید رو دور بزنه.
اخه من به یه همچین کسی چی بگم؟

بابا هم زیاد اداب معاشرت قوی نداره. و توی همچین محیط رسمی ادم نمیتونه بببرتش. ولی بابا حداقلش بهم اعتماد داره. میدونه که خودم به بعضی چیز ها فکر میکنم. اون حد اقل فرصت میده به ادم. اما مامان فقط میخواد تسلط پیدا کنه. اینجوری هیچ اتفاق بد ی نمیافته.

ولیشاید باید بیشتر مقاومت میکردم. اما فقط میخواستم که به تموم دو دلی ها جواب بدم و مسعولیت رو از روی دوش خودم بردارم. بعد از دعوای صبح به این پی بردم . که کار خوب ی بود. ولی دلایلی من هم قانع کننده بود. تمرکز داشتن مهمه. ولی اخه انیمیشن یک رشته مزخرفه که هیچ شغلی توش نیست.
سرم پر از فکر شده بود. خودم رو سرزنش میکردم. پدر و مادرم رو سرزنش میکردم. بعد به اینده فکر میکردم درمونده میشدم. به چیزیایی که از دست داده بودم . امیدی که نمیتونستم به دستش بیارم. به تابستون به بیکاری. به بلاتکلیفی. اصلا چرا باید همچین اتفاقی بیافته؟‌حالا چه کار کنم؟ پر از خشم و گریه .
برای خالی کردن خشممم فقط راه رفتم. صبح خواهر و دختر عموم رو بردم که کلاس زبان ثبت نام کنم. راه دوری بود ولی کمی خشم رو خالی میکرد . بعد رفتم نونوایی. خسته شده بودم. ولی یکم ارومتر. صحبت با مهدیه و دانلود فیلم و فکر کردن و تخیله انرژي تنها کار روزم شده بود.
ولی از شما چه پنهون کمی احساسا اسودگی دشتم. حالا به منطقه امن خودم برگشه بودم . ولی این خواسته درونی چیزی نبود که بخام.  میتونستم باهاش مقابله کنم.
شاید تموم مشکل اینجا بود که ایا کاری که سرش دو دل بودم ارزش مبارزه رو داشت. یادم میاد این سوال رو لحظه ای وسط داد و هوار کردم؟ و اینطور به خودم جواب دادم.
این مبارزه برای الانت نیست برای ایندست. اینکه الان سرخم کنم باعث میشه تا احساس کنند بعد هم میتونن این کارو انجام بدند.
اما من حتی خودم هم مطمعن نیستم به این کار پس اگه تموم انرژیمو بزارم و نتیجه اینده همون یکم اعتماد به عقل شعوری که بهم دارند رو از دست بدند . به خاطر همین عقب کشیدم.
شاید زیاد روی ابرام. اخه چرا باید همچین کاری رو رد کنم؟ برای انیمیشن؟ چرا باید توی یک همچین وضعیت خرابی همه چیز رو رها کنم؟ چرا یکم بزرگ نمیشم؟ این زندگی واقعیه مهلا کسی توی این بدبختی انیمیشن نمیسازه. شاید اصلا کسی هم انیمیشن نبینه. مردم فقط دنبال پولند .
اه همین طوری باید تموم چیز هایی که برام ارزش دارند رو از دست بدم؟
یک بار توی یکی از وبلاگ هام گفتم که زمانی میرسه که باید تصمیم بگیرم بین این کار و علاقم به انیمیشن. فکر مینم اون لحظه فرا رسید اما حالا این تصمیم بهم تحمیل شده بود و ارزشی که در مقابلش بود نیروشو از دست داده بود. مغزم از کار افتاده راه درست رو از غلط نمیفهمم .
الا من فقط یک علامت سوال بزرگم. باید چیکار کنم؟ احساس میکنم همه چیز از دست رفته.
شب ارومتر شده بدم و با دوستم چت میکردم . به اینکه شاید باید از دید دیگه ای به قضیه نگاه کرد . باید یک حرفه رو بگیرم و جلو برم. بهم گفت که اره خیلی عالی به نطر میرسه.
من میگم اما چیرو باید ادامه بدم؟ شاید تری دی مکس شاید دو بعدی مثل موهو شاید یک چیز دیگه… صبر کن ببینم. این مکالمه اشنا به نطر میرسه . شاید بیشتر از ۵ بار انجامش داده باشم. وقت هایی که سر گردون میشم با یکی شروع میکنم به گفتن حرف های تکرار ی. خب باید یک کار رو پیش بگیرم . و ادامه بدم. مسخره تر از این نمیشد. یعنی حتی یک قدم هم جلو نیومدم؟
حالم بهم خورد. گه. نمیتونم. میتونستم انجام داده بودمش. اما تنهایی نمیتونم باید توی محیط قرار بگیرم. باید یکم ارزش توش ببینم وقتی تنها باشم. یکهو همه چیز بی اهمیت و نشدنی جلوه میکنه. به خاطر همین کار میخواستم. تا شاید یک انگیزه باشه که ادامه بدم. لعنت به همه چیز . حالا من باید چیکار کنم؟

تصویر نامرتبط

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *