۲۱/۳/۱۴۰۱

یک اعتراض ساده به معلم خواهر کوچیکم که بد درس میده و اصلا نوع اموزشش مناسب یک بچه نیست . این قدر دلیل و بحران دارم توی مغزم تا اثبات کنم اصلا این ادم به درد تدرس کودک نمیخوره. وقتی میبینم که قدرت دست منه سریع دور برم میداره و به خودم اجازه میدم تا عصبانی بشم.

توی تصورم دادو هوار راه میاندازم. صدامو میندازم سرم و و همه رو بی ابرو میکنم. فکر میکنم داد و هوار راه انداختن یعنی قدرت داشتن. عصبانی بون یعنی جدی بودن. وقتی همه چیز و همه کس رو به باد توهین و فحش ببندم اونا بیشتر به فکر می‌افتند و یک کار اساسی انجام میدند. شاید اصلا پولمو پس بدن و بگند بچتونو ببر هر جایی که دلت میخواد. ما همنیم.
وقتی داشتم میرفتم تا شکایت کنم توی راه بود که پی بردم عصبانیت و بیخودی داد و هوار راه انداختن هیچ فایده ای نداره. باید محترانه درخواست کرد ولی جدی بود. اما نمیشد که! یادم اومده بود همین چند وقت پیش یک عالمه خشم در درونم میچرخه و باید خودشو از یکجا خالی کنه. چه بسا که همین چند وقت پیش وبلاگ قبلیمو پست کرده بودم.

یادم اومده بود که یک شغل خوب رو از دست داده بودم و پدر و مادرم یک روز صبح بی دلیل بهم گفتن نمیتونی بری سرکار و منم در جوابشون تلاش لازمه رو نکردم. الان هم شغل نداشتم، دوباره به صفر برگشته بودم و یه راه دیگه شروع کرده بودم که به طور مسخره ای امید نداشتم بهش.

خشم میتوسنت غوغا کنه ولی خوشبختانه نعمت خدا توی پاهام بود. راه اموزشگاه دور بود و باید یه عالمه رو پیاده میرفتم. پیاده روی واقعا راه خوبی برا خالی کردن خشمه.
فقط با عصبانیت راه برید و به بقیه مردم چشم غره برید. نشون بدید که دعوا دارید.
کسی نزدیکتون نمیشه. ولی شمام مراعات کنید خشمتون رو سر زمین خالی کنید.
با تموم اینها هنوز مصمم بودم تا یه برخورد جدی داشته باشم.

هیچی دیگه رفتم اونجا تا خیلی مصممانه به خاک و خون بکشم. ولی سلام رو که گفتم لرزش صدام رو حس کردم. حقیقتا ضعف و کم اوردن در طول مکالمه فقط یک نخ فاصله داشت. صدام جاهایی میلرزید اما سعی داشتم که فقط ظاهرم رو حفظ کنم. کم نیاوردم ولی چندان عالی نشد. بیشتر حرف ها موند و خیلی چیز هارو نتونستم بگم. لعنت.

توی خونه شیر بودم ولی اونجا چیزی شبیه موش. این اعصابمو خورد کرد.
چرا اینجوری شد؟
بدون شک از بی تجربگیمه. لعنت بهش. همه جوره حق با من بود. فقط باید بیشتر سعیمو میکردم. البته اولین بارم بود و یه صدایی درونم میگفت: مراعات کن. دعوا نداشته باش. بخشی از انرژي سر متعادل سازی احساساتم میرفت. این همه هیجان و خشم رو کدوم گوری ببرم؟

بالاخره حرفمو زدم . خانوم مسعول که دخترجوونی بود هم به فکر افتاد و خودش رو متاثر نشون داد. ولی همچنان امکانش هست که هیچی عوض نشه.
این یکی از بی تجربگی هایی که برای درمانش هیچ راهی رو سراغ ندارم. فقط تجربه میتونه در مانش کنه. شاید توی برخورد دوم و سوومم اینقدر بد نباشم. این بار اوله که سخته.

متاسفانه میتونه از دختر بودنم ناشی باشه. در مورد خشم نهفته درونم کاری نمیتونم انجام بدم اما در مرد حرف زدن در مورد اون چیزی که توی مغزمه تلاشمو میکنم. فقط موقعیت نیاز دارم. من واقعا از حرف زدن لذت میبرم.

حالا تازه میفهمم که چرا همکلاسی ها و دوست ها و فامیل و همکارام دوره شهامت میرفتند . چون اونهام همچین چیزی حس میکردند. حالا بهترمیتونم درکشون کنم. به نظر خیلی ساده میاد اما حیت بابا هم نمیتونه اونجور که باید هیجان و احساساتشو کنترل کنه و اب صاحب کارش طوری که باید حرف بزنه.  گاهی یک ادم شریف در برابر این ادم هایی که درسته قورتت میدن کم میاره. فقط به خاطر اینکه نمیخواد بی شعور و بی شرف باشه.

البته مدیر مسعوله هم ادم با شعوری بود و باز هم حرف هام رو شنید .
قول میدم تا بهتر بشم. ولی وقتی میبینم که حتی بلد نیستم درست حرف بزنم تعجب میکنم. مهارت سختی به نظر نمیرسه اخه.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *