۲۲/۳/۱۴۰۱|انجیل این روز ها من

یک انجیل رو دست یک مسیحی معتقد تصور کنید . خب برای من کتاب هنر رندانه به پشم گرفتن نقش اون انجیل رو داره. ۰(البته میتونستم بگم که قران ولی مسلومونا زیاد به قران رجوع نمیکنند. اخه قران زیادی کج فهمه و باید گفت توش جواب سوال هارو نمیشه پیدا کرد. یادم میاد قبل از عید یکسری پادکست هایی در مورد قران میشنیدم. بیشتر شبیه به یک کتاب شعر میمونه که هر بیتی رو لحظه‌ای میخونی و به فکر فرو میری . بعد که به خودت میایی سر از تخیل چیزای عجیب و غریب و یا شاعرانه دراوردی. قران همینقدر ناخود اگاهه. قصد نداره حالیت کنه. فقط میخواد تاثیر گذار باشه.)
و اما کتاب هنر رندانه ب پشم گرفتن؛
توش از یک قانون عجیب و غریب صحبت میکنه . وقتی به این قانون فکر میکنم استرس تنمو میگیره. اسم این قاونو قانون معکوسه.
میگه که هر چیزی رو در جست و جوش باشی ازت دور تر میشه. هرچه قدر که سعی کنی عاقل باشی. اگاهی از دستت فرار میکنه. اما فقط کافیه جهل رو در اغوش بگیری اون وقته که خود اگاهی خودش پا پیش میزاره.
سازو کارش شبیه ناخون گیریه که خیلی وقته گم شده. اما تو هرچی دنبالش میگردی پیداش نمیکنی. بعد از چندین روز و هفته و ماه درست زمانی که دنبال کارت عتباریت میگردی ناخون گیر و هر چیز و ناچیزی که گم کردی سر راهت قرار میگیره.
این قانون از این حرف میزنه که گاهی وقت ها اگاهانه باید بعضی چیز هاو رها کرد. به عبارت دینی میشه گفت گاهی وقت ها باید بزاری به امون خدا. خدا خودش بزرگه، یکاری میکنه. روزی رو میرسونه. دل رو به هم جوش میده و کلا از این کار ها.
جدای از ظاهر خرافاتی مانندش (مخصوصا ظاهر دینیش) نمیشه گفت اینطور نیست . کسی که به دنبال فراموشیه مثل فراموشی عشق نافرجام، بیشتر سعی برموندگار بودن داره. کسی که بیشتر به دنیال زیبایی میگرده زشتی هارو بیشتر حس میکنه. فردی که دوست داره ایده ال زندگی کنه و همه چیز رو میسنجه نمیتونه زندگی رو اونطور که باید زندگی کنه. کسی که دنبال تکامله ناقص ترین ادمه . فقط نقص هارو در اغوش بگیر.
خلاصه حرف حسابش اینکه برای دیدن نور باید چشماتو به تاریکی باز کنی.

از یک طرف خاطر جمعی و از یک طرف دیگر ترسناک هست. چرا ترسناک؟
یک لحظه به تموم ارزش هات فکر کن و این قانون رو با اونها بسنج. درسته از همیشه دور تر به نظر میرسند. نمیگه که ارزش هاتو ول کن فقط میگه یک قلق خاصی داره . باید اون قلق رو یاد بگیری.

بعد از مصاحبه های شغلی بی سر انجام و از دست دادن یک کار اموزی خوب که نشون از یک عالمه استرس بی‌سرانجام داره. زمانی رسید که به خودم گفتم حالا باید چه گوهی بخورم؟ تولید محتوا برام شبیه ننگ حساب میشه. حتی به جایی رسیدم که میگم مهلا چه طور ذهنت به همچین چیزی رفته؟‌ واقعا میخواستی همچین چیزی رو ادامه بدی؟‌

البته اینها بولشت های مغزمه نباید به اینها هم اهمیت بدم. ولی نوشتن و این سایت برام تبدیل شده به یک احساس بدناشی از سرزنش خود، سرزنش مامان و بابا، سرزنش زندگی و تمم مردمش. تهش به خودم برمیگردم و این لوپ ادامه داره.
با خودم گفتم حالا که فشار از روم ورداشته شده. پس بیا این قانون رو امتحان کن. بیکاری رو در اغوش بگیر.
البته من ادمی هستم که نمیتونم مدت زیادی رو بیکار بشینم. پس حالا زیاد شور کار رو سعی میکنم نزنم. تا اخر ماه کمر از ده روز مونده. یا چیزی میاد و یا نمیاد. اگر به پول نیاز داشتم میرم سر کار کارخونه.

بیا یکم بیخیال بودن رو تمرین کنیم چه طوره؟ بیا ازمایش کنیم که این قانون درسته یا نه؟ بیا ببینیم خدا هوامون رو داره یانه؟ این همه ازش درخوست کردیم ایا رومون رو زمین میزاره؟
این به این معنی نیست که تنبلی رو پیشه کنیم . فقط کافیه یک راه و یک نشونه رو جلومون بزاره. ما پی شو میگیرم.

تا اون موقع از اونجایی که نمیتونم بیکار بشینم دارم تری دی مکس کار میکنم. میدونم که تری دی رو دوست دارم و در اینده یا نه چندان حتما افسوسو میخورم که ادامش ندادم. شاید کل تابستون رو به تری دی گذاشتم.
بیشتر یک نقشه بکاپه که راضیم ازش. فکر میکنم وقتشه که بهم یکم امید تزریق بشه.
ولی بحث دیگه ای که توی کتاب گفته شده بود این بود که تو باید در اغوش بگیری کاستی هاتو. باید به پشت برگردی که به جلو بتونی بری.
منم توی این چند روز کم گذاشتم. میتونستم بهتر باشم. سعیمو کردم ولی شاید بیشتر باید دنبال کار میگشتم. شاید هم باید جلوی پدر و اردم می‌ایستادم. اما اینها به کنار. عیب من اینجا بود که زود تسلیم شدم. اینجور مواقع دنبال دلسوزی و ترحم میگردم. دوس دارم زندگی رو مقصر بدونم و دست از همه چی بکشم. ترحم فرد دیگری برام احساس زودگذر لذت فراهم میکنه. و البته بزرگترین معضل زندگیم اینکه بلد نیستم صبر کنم. به شدت ادم عجولیم و این عجله در مورد همه چیز صدق میکنه. از نوشتن یک متن ساده گرفته تا کار خونه و چت با فردی دیگر. این ویژگی بدجور خودشو توی زندگیم نشون میده و بد دارم ازش ضربه میخورم. زیاد منتظر درخشش نور الهی بودن هم بده. ولی من تااونجایی که عقلم میرسید سعی خودم رو کردم.
اگر کمی توان و احساس خوب به دست بیارم. دوباره تلاشم رو میکنم. همه کار از من برمیاد این رو میدونم.

پی نوشت: همراه با موسیقی موانا

بقیه پلی لیست رو از اینجا بشنوید.
اهنگ های دیزنی همشون محشرند. ولی من به شخصه عاشق این اهنگ های بومی‌ام. فقط باید درک کنید که چه احساسات قوی در خودشون دارند. بار اولی که موانا رو دیدم گریه کردم. کی باورش میشه!! اشک توی چشم ها جمع شده بود. عاشق این استایل و سبک و سیاقم. همچنین شخصیت موانا هم برام قشنگ بود. تموم دغدغه اش مردمش بودند. فکر کردم زیباست و گریه کردم.
حالا مشخصات کارگردان هاشو رد اوردم .ران کلمنتس و جان ماسکر
تیو کارنامه هاشون جزیره گنج هم هست . من با جزیره گنج حال میکنم قشنگ. توی جزیره یکنجی که نابود شده بود کودکی منم جا موند.
همین دوتا یاد اوری ساده و شنیدن این موسیقی های زیبا شعله‌ی عشقم به انیمیشن رو بالا میبره. نویسندگی در مورد انیمیشن رو هیچ وقت ول نمیکنم. شاید به تعویق بندازم  اما هرگز رها نمیکنم.

تصویر نا مربط.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *