۲۳/۳/۱۴۰۱|خوشی اجباری

هیمن دیشب بود که گفتم ایشالا خدا خودش جلو میبره. پلان جلو بردنش رو امروز رو کرد. کار برام جور شد؟ اصلا
پول پیدا کردم؟ نه هیچ، تازه وجودش ضرری تر از قبل شد.
ایندم امیدوار تر شد؟ نه تازه باید یک مدت زمان و مکان و همه چیز رو متوقف کنم و بعد دوباره بر گردم به مبهم بودن قبل.
پس چی شد که میگی پلان جلو رفتن جور شد؟ خبر یک خوشی اجباری بهمون رسید. سر صبح گفتن که هفت تیر عروسیه.

داستان از این قراره که اقا داماد ما غرق در دنیا مردانه خودش خبر نداشته که باید از یکی دوماه قبلش خبر بده که کی میاد. چون اصلا نمیتونه درک کنه چه قدر برای ما زنا حیاتیه. مردا چی میفهمند! یک کت و شلوار رو میتونن تا توی قبرشون توی همه مراسم زندگیشون بپوشن. این زنا هستن که باعث گسترده شدن و تکامل پیدا کردن عرصه مد و فشن شدند . چون براشون مهمه عروسی فامیل نزدیک چی بپوشند؟

خلاصه که بویی که از این عروسی به مشامم میرسه باعث میشه مغزم سوت بکشه. بوش بوی خرج دیوانه کننده توی دوران بینهایت گرونیه.

عروسی رفتن
وقتی توی بازار مامان خسته شده بود یک جایی نشستیم تا خستگیمون در بره. اونجا یک خانومی با بچش روی زمین نشسته بود. مامان هم رفت کنارش نشست و شروع کرد به باز کردن صحبت. خانوم جوون یکم خجالتی بود. دیر به دیر جواب میداد. ولی بعد گرم شد. توی این مدت من رفتم تا جایی و برگشتم. مامان و اون خانوم حسابی گرم بودند. از قرار معلوم این خانوم هم توی بساز عروسی خودشون، خواهر داماد تشریف داشتند.

یک رسمه توی عروسی ها، که خوانواده نزدیک عروس و داماد باید چشم درار باشند.  خواهر و مادر عروسو داماد که باید بتروکنند وگرنه اون عروسی مشکل داره.
(ماهم  که فامیل در جه دو عروس حساب میشیم، دو ملیون برای یک لباس چشم در بیار خرج کردیم. منتها قبل از بیرون اومدن چشم های اونها ما قلبمون رو بیرون اورده بودیم.)
خواهر داماد هم به ناچار با قیافه ای به درموندگی ما مجبور بود که لباس بخره.
یک ملیون تومان
دو ملیون تومان
سه ملیون تومان
یک دست لباس مجلسی
دو دست لباس مجلسی
سه دیت لباس مجلسی

ارزش ملیون ها به اندازه تعداد لباس ها رسیده و کی میتونه حقیقت پشتش رو ببینه که برای به دست اوردن ۴ ملیون تومان یا ۴ دست لباس یک نفر باید یک ماه تموم کار کنه.
وقتی که داشتند ازهم خداحافظی میکردند. هردوشون یک جمله ی معروف و قدیمی رو همزمان گفتند.
ـ ادم خرج کنه برای خوشی خرج کنه. تا باشه از این خوشی ها.

هیمن یک جمله باعث میشه تا برای لحظه ای چشمتو به روی همه خرج‌ها ببندی و بگی عیبی نداره.

حیف که موقتیه. کارت عابری که کشیده میشه خنجریه که روی قلب ادم خط میندازه. دردشو نمیشه نادیده گرفت. مخصوصا در طولانی مدت.

اما از طرف دیگه خوشیه دیگه. همین رفت و امد ها، همین اماده شدن ها، همین بگو بخند های حین جنب و جوش و مراسم عجیب و غریب که از مخلفات عروسی حساب میشه  خوشی هارو میسازه. دل ادم هارو به هم نردیک میکنه و رابطه هارو با هم جوش میده. همین رفت امده که باعث میشه تا قیافه هم دیگرو ببینیم و توی رو دررویی میفهمیم که هیولای ساختگی ذهنمون یک انسان بیشتر نیست.

به نظرم خوشی مثل عروسی خوشی مقدسیه. گاهی به خودم میگم که چه ربطی به ما داره؟ دو نفر هم دیگرو میبینند و بعد میرند که باهم زندگی کنند. یک عالمه دعوا و بیزاری و عشق و محبت و سکس و سختی. خب این شروعشه که بعد شاید بچه بیاد. ولی بازم همشون به ما چه؟ اصلا چرا باید اینقدر توی خرج بیافتیم؟

عروسی خوشی اجباریه ولی همین اجبار باعث میشه تا یادمون بمونه باید هنوز زندگی کینم و شاد باشیم. هیمن خوشی اجباری یاد اوری میکنه ازدواج مرحله مهمی از زندگیه که انسان به بلوغ کامل میرسه و میره تا مراحل مهمی از زندگی رو شروع کنه . مراحل اروم اروم و با گذر زمان میگذرند و روح رو صیقل میدند.

مهمه و هیچ وقت نباید فراموش بشه. ما خوش حالیم که دو نفر توی این دنیا تصمیم گرفتند تا باهم زندگی رو شریک بشند.
این شروع جدید و واقعی درگیری با زندگیه. دیگه باید بیای توی خط مقدم تا باهاش بجنگی. تو حالا میتونی خودت رو به انسان کامل شدن نزدیک تر بودنی. گاهی یادمون میره این مراسمات چه کنهی دارند. ولی کاری بس ستودینه که هیچ وقت نباید فراموش بشه.

خلاصه همه این، اماده شدن برای عروسی توی زمان حال کاری بس فرسایشیه. انگار که داری روی لبه تیغ راه میری. حتی اگر یک لحظه وا بدی میافتی توی دره شکست و غم. یه نفر باید باشه تا دستتو بگیره و وقتی تعادلتو از دست دادی تکیه گاهت باشه.

این بار رو روی دوش خودم حس میکنم. برای مادرم و پدرم که اینهمه خرج میکنن باید یاد اوری کنم که ارزششو داره. پول چرکه کف دسته. در اخر هممون میمیریم. عیبی نداره پول برمیگرده ولی فرصت برای خوش بودن اگه بره دیگه برنمیگرده.

گاهی هم خودم هم وا میدم. اینجور مواقع که فکر میکنم همه چیز پوچه مامان میاد و منو نگه میداره. همه باید پشت هم بمونیم. همه باید از این تیغ رد بشیم. باید این جمله رو تکرار کنیم

که پول خرج بشه برای خوشی خرج بشه. تا باشه از این خوشی ها.

ما زندگی نمیکینم تا زنده بمونیم ما زنده میمونیم تا زندگی کنیم.
ولی حالا من اینجام و استرس نبود کار و نبود اینده ای محکم و نا امیدی روز های قبل بل کل فراموش شده چون غول عروسی به هیچ چیز امون نمیده.
حالا فقط باید از سر گذروندش و این یعنی تا یک ماه دیگه داریم تا باهاش درگیر باشیم.
این خوشی اجباری هممون رو جلوی پاهاش به زانو در میاره ولی بودنش بهتر از نبودنشه.

اینو مایی که بیشتر از یکسال یا دوساله که عروسی جدی نداشتیم میدونیم.

تصویر نا مرتبط ولی شاید یکم مرتبط.
اونوقت طنز جالبی میشه:)

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *