۲۴/۳/۱۴۰۱|فرار از خود

زمانی بود که یک گروه رو استن میکردم. هنوزم دوستشون دارم ولی کمرنگ تر از قبل. اون زمان با یک پیج اشنا شدم که ادمینش یک دختر فارغ اتحصیل ادبیات دانشگاه تهران بود. اون دختر برگشته بود ابادان و حرفهای قشنگی میزد. درد های زندگیشو میگفت و سعی میکرد امید بده و اگاهی ببخشه.

زمان زیادی رو تخت تاثیر اون دختر بودم. اما فکر میکنم از اون دختر گذشتم. زمانی رو به این نتیجه رسیدم که دیگه دنبال کردنش رو باید متوقف کنم. تموم چیزی رو که باید یاد بگیرم یاد گرفتم.
اون گروه و اون دختر رو ول کردم. زمان گذشت و یک گروه دیگه جایگزین شد. همراه با این گروه جدید یک دختر جدید جایگزین شد که داستاناشو میشونم. نه این گروه به پای قبلی میرسه و نه این دختر. اما انگار سر راهم اومدند تا چیز هایی رو بهم بگند. این دختر جدید سنش کمتره و یکی دوسال بیشتر ازم بزرگتر نیست. این دختر جدید محصل تیاتر دانشگاه تهرانه و از دانشگاه و اتفاقاتش میگه. سربه هواست و قصد زیادی برای فلسفه بافی نداره اما حرفاش قشنگه. روی فالووراش تاثیر میزاره.

وقتی دارم وبلاگ هارو منتشر میکنم ادمی مثل خودم رو در برابر اون دوتا دختر تصور میکنم. اون دوتا دختر حرف های زیادی برای گفتن دارند. تهران درس خوندن و درس خونده حساب میشند. مشکلاتشون هم مشکلات قشنگ تریه.

اما این دختری که اینهارو داره مینویسه حرف های استاداشو نمیگه. از بچه های دانشگاهش نمیگه. از درس های زندگی هم نمیگه. دوست داره از این حرف های رنگی رنگی بزنه اما در اخر مشکی های زندگیش میزنن بیرون. از اینکه عینهو چی دنبال کار میگرده و تمام تلاششو میکنه تا دووم بیاره در برابر فشار خانواده و در برابر دید دیگران.

این بلاگ رو زمانی شروع کردم  که درناامید ترین حالت خودم قرار داشتم. تنها نوشتن من در طول روز، اجبار این وبلاگ و همین چندصد کلمه است. زمانی بود که چندین هزار کلمه در روز مینوشتم. اما حالا فقط نصفه شب ها موقع رو هم گذاشتن چشم هام با خودم میجنگم. جنگ سر اینکه بلند بشم و وبلاگ رو بنویسم یا ولش کنم. بستگی داره کدوم جبهه برنده بشه. اگه تنبلی برنده شد میخوابم. گاهی این مبارزه خیلی طول میکشه و نوشتن برنده میشه.

این حرف ها نشون خوبی نیست. دارند میگد که این روز ها از خودم دارم فرار میکنم. فقط یک نویسنده میتونه بفهمه ننوشتن و تلنبار شدن حرف ها چه قدر تورو از خودت دور میکنه. دارم از خودم فرار میکنم و حق هم دارم. تموم راهی که رفته بودم زیادی پوچ به نظر میرسه .اون صدای امید بخشه داخل مغزم حالا حتی نمیتونه توی چشم هام نگاه کنه. وقتی که بنویسم اون رو داخل دادگاه میارم تا بهم جواب بده. اون جوابی نمیده و من عصبانی میشم. اما میدونم  اگه دهنش باز بشه حرف های خوبی بینمون رد بدل نمیشه.

اون بازنده بودن من رو جلوی چشمام میاره و منم فکر میکنم دیگه نمیتونم بهش اعتماد کنم پس تموم حرف هاش برام بی معنی میشه. اون بهم میگه که هدف بزرگی ندارم تا براش تلاش کنم. من تقصیر هارو میندازم گردن روزگار و اون شروع میکنه به فلسفه سرایی در مورد اینکه نباید وا بدم دربرابر این روزگار. من داد میزنم همتون برین به درک . از روزگار کوفتی میترسم و شجاعتشو ندارم تا باهاش روبه رو بشم. دوباره شکستم میده دوباره زمنیم میزنه.

ـ میدونم بازندم ولی ترسیدم واقعا ترسیدم.

هرچه قدر سعیشو بکنه نمیتونه بلندم کنه. بزار چند وقت روی زمین بشینم تا نفسم جا بیاد. فقط به مدت خفه شو تا ببینم سکوت چه طوری میتونه باشه. به خاطر همین نمینویسم. فقط همین وبلاگ نخ نازک بین من و نوشتن مونده.

در مورد کار، خدا برامون کار جور کرد. کارخونه که رد شد. تموم کار های گرافیکی پر کشیدند. حالا باید خیاطی کنم چیزی که ازش فرار میکردم سرم اومد. حاظر بودم برم کارخونه ولی خیاطی نکنم. اما حالا باید بدوزم.

نویسنده این وبلاگ یک دختره که قراره کل تابستون رو از ۸ صبح تا ۸ شب توی یکی از کارگاه های خیاطی کار کنه. بد جور خودشو باخته و نمیتونه بلند بشه. از اینکه نمیتونه ادامه بده. از اینکه نمیتونه امید وار بشه اعصابش خورد شده.

این دختر دانشگاه نرفته و ادم های جالب توی زندگیش پیدا نمیشند. دغدغه اش خلاصه شده توی دوتا چیز یکی کارو یکی پول.

مثل بقیه حرف هاش زیاد قشنگ نیست و زندگی که بخواد ازش تعریف کنه چندان جالب توجه نیست . شبیه داستان هایی که میشنوی و از غم توش به ملال میرسی.
بازم دست خدا درد نکنه که کار جور کرد برامون. اگه اون هم پشت کنه بهمون نابود میشیم. دارم زمانمو دور میریزم. دارم پولمو دور میریزم. اگه هیمن طور روی زمین بشینم یکی از کلاسایی که براش پول دادم هدر میره. کتابی که از کتابخونه گرفتم هدر میره و حرف های مهمی که میتونم بنویسمشون رو اب میبره.

مثل اینکه مظلوم بازی رو خیلی دوست دارم . فرارا کردن از خودم چندان هم بد نیست و روبه رو نشدن با خودم زیر زبونم مزه داده . مخاطب فرضیم حرف هامو میخونه و دل میسوزونه. از دلسوزیش لذت میبرم. و مظلوم بازیام بیشتر میشه. خب شرمندم که اینقدر بازنده بودن رو دوست دارم.
به خاطر هیمن حرف های تلخه که دوست ندارم بنویسم.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *