عشق به وطن| افغانستان برای من

همه‌اش تقصیر این اهنگ هاست. این اهنگ های لعنتی است که هنوز مرا احساساتی میکند. چه طور ممکن است که هنوز با یک اهنگ دوباره طوفانی به دلم می افتد؟ هنوزهم با یک اهنگ گریه میکنم. و دوباره به کشورم فکر میکنم.

عشق به وطن
عاشق وطن بودن برای یک افغانی(افغانستانی) همیشه سخت بوده. اخر این کشور چه دارد؟ چه چیزی برای نازیدن به ان؟ چه چیزی برای افتخار؟ حقیر بدبخت. باید نابود شود. ای کاش که یک بمب اتمی بخورد و کل این کشور را گرد از روی زمین محو کند. از این حقیر دور شوید. بگذارید به حال خودش بمیرد. تمام ارتباطاطت خودرا قطع کنید. طوری رفتار کنید که انگار وجود ندارد. او باید تحریم شود. او باید خودش بسازد وبسوزدو بمیرد.
حتی مردمش هم از این کشور فرار میکند. حتی مردمش هم ان را لایق نمیدانند.
یک جهنم واقعی.

چرا باید احساسی به این کشور داشه باشم؟
این سوالی است که هر افغانی حق دارد از خود بپرسد.

ان قدیم ندیم ها، در عمر چند ساله و کمم، زمانی بود که امید داشتم. نه، نه فراتر از امید، من مطمعن بودم که افغانستان رشد میکند. جای بهتری میشود و مردم خوشحال خواهند بود . انها احساس خوشبختی  افتخار میکنند و میخندند.

اما با ورود طالبان تمام سقف امیدم بر روی سرم ویران شد. نه تنها رشد نکرد بلکه روز به روز بد تر شد. روز به روز ادم های بیشتری مردند. درد ها عمیق تر شد. محدودیت ها تنگ تر شد. گریه های در خفا کر کنننده تر و در اخر رخت عزا لباس همیشگیمان.
امید و اطمینان من هم چون خانه ای از کاه باد برد.

قطع امید کردم .همه مان قطع امید کردیم. انگار که محوکم به دردی عمیق و بی پایان هستیم. انگار که محکوم به فغانی ابدی هستیم.
با این درد بزرگ چیکار میشود کرد؟ با این غده‌ی سرطانی چه کار باید کرد؟

بکن و بیندازش دور.

 

دست هایم را داخل گوش هایم را گذاشتم و پلک هایم با قدرت به هم فشار دادم. گریختم و خودم را مجبور کردم تا یکبار هم به پشت سر نگاهی نیندازم.

ـ عشق به وطنی وجود ندارد. همه اش توهم است.
عشق به وطن در کشور  ایدعولوژی حکومت ها برای کنترل مردم است . افرادی باید در هنگام خطر جانشان را برای کشور فدا کنند. احمق هایی باید پیدا شوند که کار هایی را کورکورانه انجام دهند بدون اینکه بگویند چرا. پس زیر توهم ساختگی میهن رشد پیدا میکنند .
بعضی ها میگویند که تو به مردمی که در میان انها بزرگ شده ای، خمیره ی وجودت شکل گرفته، احساس تعلق میکنی و عشق داری.

به انها میگویم که بله انسان از همان اول تکامل برای نجات جان خود با افراد دیگر ارتباط برقرار میکردند. بعد ها که میگذشت با این گروه اخت میگرفتند و برای احساس تعلقی که داشتند ارضایی خیالی میشدند. اما من که میمون نیستم . من یک انسان مدرن هستم . به تمام جهان تعلق دارم . و گروه هایکه عوض میکنم متفاوت است. هر فرهنگ جالب و قابل اخت گیری است .

همه اینهارا میگویم . امامشکلی وجود دارد.
ـ همش تقصیر این اهنگ های کوفتی است.
ـ همش تقصیر این اهنگ های کوفتی است.

بعضی وقت ها میشود که یک اهنگ چیزی را در اعماق قلب میلرزاند. انگار شعله ای در ان انتها تاریکی لحظه ای سوسو میزند. اشک هایم جاری میشود. با این اهنگ های لعنتی احساساتی میشوم و به افغانستان فکر میکنم . هنوز سر جایش است و نیاز به کمک دارد . هنوز انجا نشسته و از درد گریه و ناله میکند. اگر خوب گوش کنم صدایش را هم میتوانم بشنوم. این کشور لعنتی ازدل و مغزم بیرون نمیرود.

بخش زیادی از وجود و زندگانی‌ام تحت تاثیر افغانستان بوده است. به خاطرش شوری اشک هایم را زیاد چشیده ام. احساس های عجیب و غریبی را تجربه کردم.
به خاطرش حقارت های زیادی هم کشیدم . از افرادی دور شدم و به ادم هایی که دوستشان داشتم نتوانستم نزدیک شوم .
گاهی نیزخوشحال شدم . درست لحظه هایی که قطره های کوچکی از امید میبارید در دلم لبخند زدم .
وقتی که ادم هایی را میدیدم که هنوز برای پیشرفت ان کشور تلاش میکنند ارزو میکردم که مثل انها باشم.

درد هایم از او بود و ارزو ها و رویاهایم را به پرواز در می اورد.
حالا که دور شده ام. حالا که ۵۰۰ مایل به ۵۰۰ مایل پیموده ام .بازهم به ان فکرمیکنم.
انگار مرضی که به ان مبتلا هستم. عفونتی که هیچ وقت از بدنم بیرن نمیرود.

در این تحولات اخیر ایران متوجه شده ام که این مرض فقط مختص من نیست گویا ادم هایی زیادی هستند که مبتلا به انند.
زنی را میشناسم با شغل و رفاه رویایی که در امریکا زندگی میکند. ولی این زن هنوز هم برای وضعیت ایرن نگران است و تلاش میکند تا جای ممکن حمایت کند.

فرهیخته گان و کتاب خوانانی را میشناسم که خودشان را در برابر اگاه سازی مردم مسعول میدانند .
دختری هم هست که وقتی از نوجوانی های خودش صحبت میکند داستانی شبیه من میگوید. ایدعولوژيها و دروغ ها. ولی او هم هنوز برای کشوری بهتر دعا میکند.

اسم اش را میتوان عشق به وطن گذاشت؟
ایا میتوانم عاشق وطن بود؟

فکرنکنم که هنوز بتوانم به وسعت عشق به ان نگاه کنم . اما احساسش میکنم . مرضی وجود دارد و هیچ جوره نمیتوان انکارش کرد.
مهری که به یک تاریخ یک فرهنگ یک هنر و یک ملت میورزی. خوشی ها و غم های این کشور برایت مهم است و نسبت به اینده ان نگران هستی.
وقتی به تاریخ نگاهی میاندازم متوجه میشوم که این مرض مسری مردم را به انجام چه کارهایی واداشته است . این عشق یا مرض انهارا در بر میگرد و عقل را از سرشان میپراند. مردم متحد میشوند و جمعی را تشکیل میدهند که قادر به کارهای بزرگی است. کارهایی که میتواند دیوانه وار و بیرحمانه باشد. یک سلاح بسیار خطرناک.

همه اش تقصیر اهنگ هاست.

همین اهنگ ها.

همین ادم ها.

همین هنر.

همین احساسات.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *