سرگذشت زیبایی|تفاوت دو نگاه

ان زمانها که نوجوانی بیشتر نبودم و تازه پایم به فضای مجازی باز شده بود، در تلگرام از اولین عکس هایی که برای پروفایلم گذاشته بودم عکس این دختر بود. ان زمان ها حتی نمیدانستم که این دختر کیست اهل کجاست و اصلا این عکس معروف است.

اصلا این عکس را از کجا اورده بودم ؟‌خودم هم نمیدانم . ولی نگاه این عکس، دیوانه کننده بود برایم . انقدر مجذوبش شده بودم که مغلوبانه به عنوان عکسی از هویت خودم معرفی کرده بودم.

بعد ها بود که مادرم وقتی پروفایلم را دیده بود به من گفت این عکس معروف دختر افغان است. واقعا تعجب کردم اما پی‌اش را نگرفتم و در خیال خام جوانی فقط به سلیقه خودم مغرور شدم.

زمان گذشت و این چشم ها در  اعماق من مخفی شدند. در ان تاریکی همیشه همین طور نگاه میکردند، طوری که مو به تن ادم سیخ میکند. انگار که عمق نگاهش حتی از توهم بگذرد و پشت سرت را ببیند. این دختر و این نگاه همیشه جذاب بود.
بی نهایت زیبا و وحشی .

فکر میکنم تاثیر نگاه بر من باعث شده بود که همیشه سعی داشتم شبیه او باشم.
در ناخود اگاهم بخشی از هویت یک دختر افغان بودن را، این نگاه شامل میشد. این چشم های زیبا و این شال قرمز و زمینه‌ی سبز.

به راستی که هنوز هم وقتی در چشم هایش عمیق میشم اتش چشم هایش مرا در بر میگیرد ومن هم اتش میگیرم. اتشی که درون را میسوزاند و ویران میکند.

سال ها بعد دوباره مادرم خبری از او برای من خواند. دختری که با چشم هایش یک تنه کل جهان را به اشوب کشیده بود، پیدا شده بود. مدتی گم شده و هیچ خبری از او نبود. زن های زیادی خودرا جای او جا زدند ولی هیچ کدام ان دختر زیبا نبودند.
وقتی که چشمم به عکس الان او رسید دنیا بر سرم خراب شد.

چه بر سر او امده بود؟؟
چه بر سر او امده بود؟؟؟

خبر به قدری تلخ بود که همان  لحظه فرار کردم و با تمام قدرتی که داشتم فراموشش کردم .

روز ها میگذشت و عکس را بعضی وقت‌ها میدیدم. اما قبل از اینکه غم پایش را وراد قلبم بگذارد در را میبستم.

بعد از تمام ان روز ها چند شب پیش در یکی از پست های اینستا دوباره اورا دیدم. چند لحظه ایستادم تا حرف های مردم را درباره او بخوانم. در این میان دوتا از کامنت ها در ذهنم رسوخ کرد و ماند.
یکی گفته بود:

-اما حالاست که این نگاه معنی دار میشه.

حرف او  شبیه باد ملایم تابستانی بود که کم کم پا گرفت و تبدیل به طوفان شد. فقط کمی زمان میخواست تا به امشب برسد.
امشب مانند دیوانه ای به این دو عکس نگاه میکنم و گریه میکنم.

ـ چه معنی میتواند داشته باشد؟
چه معنی به غیر از اینکه زیبایی در افغانستان چگونه است و چه بلایی بر سرش خواهد امد.

هزاران کلمه مخفی در این دو عکس است. در این عکس از سرگذشت یک دختر، دختری که با چشماشنش دنیارا به اتش میکشید.
دختری که با چشم هایش مرا به اتش میکشد.

او وجود دارد و داستان او در نگاهش است. هنوز هم همان رنگ و حالت چشم هارا دارد اما چیزهایی تغیر کرده. پوستش خیلی زبرتر و حالت فکش عوض شده. چیزی زیادی از ظرافت صورتش نمانده‌ است، ولی فکر میکنم بیشترین تغیر در نگاه اوست. نگاهش این بار حرف های دیگری برای گفتن دارد.

نگاه او از درد میگید.
از ترس میگوید.
از محدودیت.
از خفقان.
سرکوب
و عجز.

با خودم فکر میکنم که تمام این مدت میدانسته که چه چشم‌های زیبایی دارد؟
اینکه که چه‌طور در دنیا غوغا به پا کرد؟ اینکه چه طور بر من تاثیر گذاشت؟
ایا میداند که زیبایی اش لیاقت خیلی بیشتر از اینهارا داشته و تنها به خاطر جایی که به دنیا امده محکوم به مرگی خاموش بوده؟
یعنی کسی به او گفته است که واقعا واقعا چه قدر دیوانه وار زیبا بوده؟

شاید اگر کمی از تاثیری گذاری اش بر تمام دنیا میدانست بیشتر احساس ارزشمندی میکرد. شاید اگر عمق زیبایی حیرت انگیز چشم هاییش را میدانست بیشتر از زیبایی خودش مراقبت میکرد. شاید اگر میدانست که قدرت مغلوب کردن کل دنیارا یک تنه دارد کارهای بزرگی انجام میداد.

اما او هنوز بخشی از هویت دختر افغان است. نمادی از دختران دیگری که در خفا و محدودیت ها زندگی میکنند و درد هارا قورت میدهند و رنج هارا تحمل میکنند. کسانی که نمیدانند به تنهایی قادر به انجام چه کارهایی هستند.
کسانی که نمیدانند تنها بر روی یک انسان مثل من چه تاثیر عمیقی میتواننند بگذارند.

در میان کامنت های دیگر که افسوس ها و دلسوزی هارا شامل میشد. جمله ی دیگری بود که درخشید.کسی گفته بود
ـ او هنوز هم زیباست.

بله او هنوز هم زیباست. هنوز هم زیبا. زیبایی از جنس دیگر. زیبایی با معناتر و امیخته با درد.
اسم او شربت گل است. مادر چند بچه و در دهه‌ی چهل سالگی اش. در اواخر حکومت طالبان از در امان ماندن از دست انها از افغانستان به کشور های دیگری مهاجرت کرده است. شاید که بتواند پایان را به نسبت خوش را رقم بزند.

من میدانم، از همان نگاه اول به عکسش در ۱۵ سالگی ام که وارد وجودم شد؛ دیگر هیچ وقت بیرون نخواهد رفت. ان چشم ها هنوز در تاریکی ها مرا نگاه میکنند و موهای تنم سیخ میشود. گاه در گوشه گوشه زندگی ام به او فکر خواهم کرد.

چه طور زندگی کرده است؟
چه قدر درس خوانده؟
ایا عاشق شده؟
چه جور عشقی داشته؟
ایا به مدل شدن فکر کرده است؟
چه جور جوانی داشته؟
خواستگار زیادی داشته؟
مانند بقیه دختران در نوجوانی اش ازدواج کرده است؟
بقیه با او زیبایی او و شهرتش چه طور برخورد کردند؟
وقتی بچه هایش عکس رو مجله نشنال جعو گرافیک را به او نشان دهند، چه طور داستانش را تعریف میکند؟
بچه هایش به مادرشان افتخار میکنند؟
وقتی که بمیرد ایا به خودش افتخار میکند؟
اگر روزی اورا ببینم چه کار کنم؟
چه قدر میتوانم در چشم هایش نگاه کنم؟ (به راستی که عجب چشمان قدرتمندی)
با هزاره ها چه طور برخورد میکند؟
وقتی بفهمد یک هزاره چه قدر اورا دوست دارد؛ دلش نرم میشود؟
ایا هنوز هم احساس میکند زیبا هست؟
ای کاش جواب هایش پر از شگفتی باشد . شگفتی به اندازه چشم هایش.

پی نوشت:همه به ان دختر مونالیزا میگویند .ولی راستش را بخواهی هیچ وقت اورا شبیه به مونالیزا ندیده‌ام. ان ظرافت و ملاحتی که مونالیزای داوینچی دارا است در عکس این دختر بچه نمیتوان یافت. زیبایی این دختر تند و تیز است و احساسی از خشم و غریبی را در بر دارد. او شبیه یک جنگجو است در یک لحظه میتواند کورت کند.

یکی دیگر از چیز هایی که عذابم میدهد این است که اتش  درونی را در بزرگسالی او نمیتوان به ان شدت دید. گویی که سرکوب کرده باشندش. شاید بازی روزگار اورا خم کرده باشد.

پی نوشت ۲: میتوانم در مورد زیبایی وحشی او بگویم که اگر در جوانی اش ادم کشته است . حلالش باد. حلال چشمانش.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *